خواستم به قول سعدی بنویسم "هرگز حضور حاضر غائب شنیده ای" اما در مصرع دومش گیر کردم. من دلم هیچ کجای دیگری نیست. آدم گریز شده ام. نه؛ آدم گریزم کرده اند. بله سعدی جان من در میان جمع ام اما دلم اینجا نیست. اینجا نیست و هیچ کجای دیگر هم نیست. اصلاً میدانی سعدی جان از دل دادن و دل بستن و دلداگی خسته ام. خسته که نه، دردمندم. دردمند. کلمه جالبی است. من از آدم ها دردمندم. از آدم های نزدیکم. از آدم های دورم. از آنها که میشناسم شان. از آنها که نمی شناسمشان. از "تو". از تمام آن "تو"هایی که دوستشان داشتم. از تمام آن "تو"هایی که به ادعا دوستم داشتند.آدم گریز شده ام. اصلاً دلم میخواهد به قول اخوان کوله بارم را بردارم. چوب دست خیزران به دست گیرم. برم تو راه بر برگشت بی فرجام. راه بی فرجام. الان که فکر میکنم من تمام عمر همین راه را رفته ام. راه بی فرجام تمام راه های رفته منه.دیشب خوابم نمی برد. همینجوری نصف شبی انگار که میگن لحظه آخر قبل مرگ تمام زندگی ات جلو چشمانت عبور می کنند. آدمهای زندگی ام به صف شده بودند و موزیانه خنده های فتح شان بر لب جلو چشمانم رژه میرفتند. جالب بود حتی آنها که تا به حال چهره شان را هم ندیده بودم، بودند. یعنی چهره شان مفهوم نبود اما میدانستم این مثلاً همان فلانی است. مثلاً همان "تو"یی است که سالها خاطرات خوب من بود. اما حالا لبخند زنان رد میشدند و به لبخندی که نمیدیدم می فهماندند که عمری من اسباب بازی اوقات فراغتشان بوده ام. آری برای بعضی اسباب بازی بودم. برای بعضی گره واکن مشکلات، برای بعضی چاه بازکن گرفتاری هایشان. برای بعضی آدم پرکن اوقات فراغتشان. برای بعضی پله ترقی شان. برای بعضی انگیزه حال بهترشان. برای بعضی...اما هیچکدامشان برای خودِ من با من نبودند. من آ
برچسب:
نویسنده: مینا میرزایی
تاريخ: چهارشنبه
17 مرداد
1403 ساعت: 14:56